تبليغاتX
هجران

هجران

تو روزی

 به رود .. به بهار ... به نسیم خوش پیروزها ...

                                        می رسی ... می دانم ...

و من اینجا به امید آن روز  ...

                           سرخوش و نغمه سرا می مانم ...

 

خیلی حرف دارم و ... مجال آه ... نیست ...

باز هم عجیب شده ام ... کرخ ... بی حس ... مات ...

 

دیشب خیلی خوش گذشت ... هم دردناک بود و هم لذتبخش ... از اون لذتهایی که اگه یه خورده بیشتر طول می کشید اشکتو در می آورد ... نمی خواستم باور کنم که اون همه مهربونیت فقط به خاطر مهمونی شام آخرم تو ایران بود ... باورم نمی شد.

همه چی با هم بود ... زیبایی ...مظلومیت ... عشق ...

اونقدری که من با اونهمه زیبایی سرخوش بودم ... تو نبودی ... نمی دیدی اصلا .... هر چی که نبود رو  می دیدی ... روزگار غریبی است نازنین ...

نازنین من ... خوشبختی برای ما ... پشت کدام پاییز سرد مانده است ؟

نازنین من ... در حصار کدام وسوسه رازآلود ... در آمدن تردید می کنی ...

* مهمونی خیلی خوش گذشت. هنوز هم حس می کنم نشستی رو پایه ی مبلم و دستم رو گرفتی تو دستت و با همون چشمای عمیقت و با همون لبخندت بدون این که چیزی بگی باهام حرف می زنی. هنوز روی همون یه پله ی عقبی ام و نمی دونم منظورت از گفتن جمله ی " دوستت دارم ! " چی بود!!!!

به خاطر همه چیز ممنونم هجرانم! حتی اگه این خوشی با همون شب تموم شده باشه و دیگه تکرار نشه هم، طعم شیرینش تا ابد باهام می مونه نازنین همیشه ها.

راستی منم از ... هات استفاده کردم! 

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 12:5  توسط نیما  | 

گفتم: هجرانم، مثل برف روی بلندترین قله هایی.
سفید و پاک و دست نیافتنی و سرد سرد و بی لکه.
گفت: توی مشت اما آب می شوم. به راحتی.

گفتم: بی تو زندگی کردنم نمی آید
گفت: قبل از تو هم بودند خیلی ها چنین گفتند و هنوز زنده اند.

گفتم: فرصتی بده تا نشانت دهم.
گفت: از این فرصت ها خسته ام.

 

می گویم امروز
تو آروزی محال من خواهی ماند
هرچند شعله های عشقت به دیگری را توی چشمانت ببینم باز.
دستم را می گیری یا دستانت را بدزدم؟

+ نوشته شده در  85/12/10ساعت 15:52  توسط نیما  | 

این من بی تو ، این روزها دلتنگ است. دلتنگ‌تر از همیشه. بی‌صبرتر از همیشه.

به خیالش می‌نشیند و عکس هایت را نگاه می‌کند بلکه این دل صاحب مرده آرام بگیرد.

بدتر می‌شود.

می‌رود فیلمت را می بیند،

می‌بیند این هم نمکی‌ست بر تمام زخم‌های قبلی

و عطش بی‌صبری و دوری را تازه تر می‌کند.

نمی‌فهمم این دل کی و کجا طاقت این همه صبر را پیدا کرده که صاحبش بی‌خبر مانده است؟

منطق آمیخته در عشق چگونه سر از قلبم در آورده که

این‌گونه بی تاب شده ام برای تسلیم روح و جسمم؟

و خواب‌های شبانه‌ و بالش‌های خیس صبحگاه

و هزاران سوال دیگر که در ذهن من می‌چرخد و می‌گردد و...

پس کی قرار است وقتش برسد؟

 

حسابش را بکن وسط کلاس درس ناگهان به این فکر می افتی که حالش خوب است؟

الان چه‌کار می‌کند؟

خواب است؟

الان ناهار خورده؟

نکند تنبلی کند و ناهار برای خودش درست نکند؟

اصلا شاید سرش درد کند؟

 

و باز این دوری بی حد و حساب مرا به این فکر وا داشته که نکند حرفی بزنم؛

حتی یک کلمه، که تو را برنجاند. که ناراحتت کند.

که من هیچ وقت منظور بدی نداشته‌ام از تعریف خواب‌هایم،

از شوخی‌هایم با تو.

که تنها خواستم بخندی و صدای خنده ‌هایت از ورای این سیم‌های بی انتهای تلفن برسد به من

با فرسنگ ها فرسنگ فاصله.

 

دی ماه هم دیگر به آخر خط نزدیک شده است و ما همچنان روزها و ماه‌ها را فاصله وار طی می‌کنیم

چه قدر حسرت ماه ها را می خورم! 

اما امروز هم مثل تمام این سال ها می‌گذرد.

عجب چیز بدی ست این منطقی که بی اراده با عشق در می‌آمیزد.

بعضی وقت ها لحظه‌ها را کشنده می‌کند،

زمانی هم آن قدر مستت می‌کند که گویی بر ابرها قدم می گذاری.چه ها که نمی کند!

چیزی گلویم را می‌فشارد

بغض سرتاسر وجودم را در چنگالش له می‌کند

نه از دلتنگی‌ست نه از غم دوری

این‌بار چیز دیگریست.

شاید این هم مرتبه ی دیگری از این احساس دوست داشتنی ست

هر چه می‌خواهد باشد؛ سخت تر از این‌ها را هم با عشق تو پشت سر گذاشته ام.

 

 

کاش می شد هر روز بیایم اینجا و برایت  صدها سطر برایت بنویسم،

ولی حیف که توان نوشتن بعضی چیزها  را ندارم. شاید کلمه هایم کم میاورند.

 

دیشب باز خواب تو را دیدم !! کاش یک شب رویاهایم واقعی می شد؛                       

دلم برای چشمان عمیقت تنگ شده است

 

می دانی تا به امروز به هیچ چیزت حسودیم نشده بود ولی امروز چرا!

 

 

عجب حس بدیست این انتظار لعنتی

نه توان بریدن هست، نه ماندن!!

وقتی فکرش را می‌کنم که آن سوی دیوار انتظارم تو ایستاده ای با دستان همیشه مهربانت ،

یعنی چه چیز می خواهد مانع صبر من باشد؟؟

 

دیروز هم گفتم چیزی نمانده...

تو هم مثل همیشه حرف را عوض کردی تا ندای قلبت را نشنوم!

 

می‌ترسم زمانی همین سهمی که از تو به من می رسد هم نباشد

می‌ترسم باز تو را دست در دست دیگری ببینم و...!!

چاره ای نیست.

 

باید ماند و برای بودن و نفس کشیدن

فاصله ها را  با ولع در آغوش کشید.

 

 

+ نوشته شده در  85/10/24ساعت 16:28  توسط نیما  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

سورپرایییییییییییییززززز

چه طوره؟

یادته همیشه می گفتی آرزومه که عکس کسی رو که عاشقشم

با دست های خودم بکشم و بزنم تو اتاقم روبروی تخت خوابم؟

خیلی بی توام این سر دنیا

+ نوشته شده در  85/07/20ساعت 9:6  توسط نیما  | 

امروز می خوام بنویسم!

تو همیشه دوست داشتی آدمایی رو که می شناسی به نوشتن تشویق کنی.

شاید از روی نوشته ها بیشتر آدما رو درک می کردی

شاید نوشته ها رو بیشتر از حرف هایی که می شنیدی باور داشتی

درست نفهمیدم چرا اما خوب دوست داشتی همه برات بنویسن تا این که باهات حرف بزنن.

می خوام بنویسم.

حتما این جا که می رسه بازهم از اون نگاه های یواشکی عاقل اندر ... می کنی و

با لبخندی که هرگز از چهره ات کنده نمی شد می گی : " نیما تو همیشه یه پله عقبی! "

راستش اون وقت ها نمی فهمیدم اون یه پله که من عقبم یا تو از من جلوتری یعنی چی!

اما حالا می فهمم.

یعنی این که تو انتظار چیزی رو می کشی که من نمی فهممش

و وقتی که تو دیگه فراموشش کردی من تازه یادم میاد.

مثه همین جریان نوشتن

حالا که دیگه نوشتن و ننوشتن من برات اهمیتی نداره تازه فهمیدم که باید بنویسم!

می دونی دیشب یاد آخرین دیدارمون افتاده بودم

عجیبه. چقدر ارتفاع این پله زیاده!

گفتی: " تو بهترین دوستم بودی. کاش می تونستی بمونی! "

من فکر کرده بودم یعنی این که تو دلت می خواست دوستم داشته باشی اما یکی نمی گذاشت.

تازه یادم افتاده که حق با توئه!

من نتونستم دوست خوبی برات بمونم.

گاهی آرزو می کنم کاش از عشق هیچی بهت نمی گفتم.

کاش نمی گذاشتم بفهمی.

کاش به همون " دوست خوب " قانع می شدم

اما دیره . خیلی دیره!

دیروز نزدیک ظهر عکس ها رسید. ممنونم.

اولش خوشحال شدم. این عکس ها رو بارها ازت خواسته بودم

اما هرگز نفهمیدم چرا دوست نداشتی منم داشته باشمشون.

حالا خواستی و برام فرستادی.

و من تازه فهمیدم واسه این بوده که نمی خوای هیچ تصویری از روزهای با هم بودنمون داشته باشی.

یعنی داری به قول خودت پاکم می کنی از صفحه ی زندگی ات.

مگه خودت نگفته بودی که منو بخشیدی؟

مگه روز خداحافظی نگفتی: " اون ور دنیا هم که باشی نیمای خودمی. " ؟؟؟؟؟

پس چرا؟؟؟؟

نمی دونی چقدر دلم می خواد صدات رو بشنوم.

دست هات رو هنوز هم توی دست هام حس می کنم

و اشک چشمات که فکر کردی ازم قایم کرده بودی رو هنوز هم می بینم

هنوز مثل همون روز واضح جلوی چشمامی

و هنوز حسرت می خورم که چرا جرات نکردم برای بار آخر بگم که عاشقتم!

...

نامه ات هم رسید.

نوشته بودی: " هر شهری و هر آدمی دو چهره دارد عزیز دلم! "

حق با توست. این جا هم دو چهره دارد. چهره ی اول همان طور که نوشته ای،

همان بود که روز اول می دیدم

و چهره ی دوم، چهره ای که امروز آرام آرام رو می شود.

اما هجران من،

ایران و مردمش چند چهره دارن؟

نمان عزیزترینم. شعار نده.

به هزار و صد دلیل که قبلا بحثش رو کردیم،

تو اون جا می پوسی اینو خودتم هم بارها و بارها اعتراف کردی.

یادت میاد اینو: " این جا مردم مرا نوک می زنند! "

یا اینو : " این جا فقط اندیشه های کوچک فرصت جغجغ کردن دارند. "

و ..........

تو نمی تونی. با خودت جنگ نکن. ایران جای تو نیست

هرچند که من هم مثله تو عاشق ایرانمم و عاشق شهرم.

اما این شهر دو چهره که توش ارزش " آدم " دارم رو واسه زندگی ترجیح می دم.

....

هر جا هستی می خوام بازم نیمای تو باشم.

تو می تونی مثل همیشه هجران من نباشی اما من نه.

باهام تماس بگیر. بگو که پاکم نکردی

بگو که می تونم بازم زنده باشم. بگو.

این ور دنیا هم که اومدم بی همتا بودی.

می دونی این ور دنیا هم که اومدم بی همتایی؟

نمی دونم چرا خدا این قدر تو رو سفارشی آفریده.

بگو دوسم داری.......................................................................................

+ نوشته شده در  85/06/07ساعت 12:10  توسط نیما  | 

نه در خيال كه روياروي مي بينم

سالياني بارآور را كه آغاز خواهم كرد.

خاطره ام كه آبستن عشقي سرشار است

كيف مادرشدن را

در خميازه هاي انتظاري طولاني

مكرر مي كند.

***

خانه يي آرام و

اشتياق پر صداقت تو

تا نخستين خواننده ي هر سرود تازه باشي

چنان چون پدري كه چشم به راه ميلاد نخستين فرزند خويش

است!

چرا كه هر ترانه

فرزندي ست كه از نوازش دست هاي گرم تو

نطفه بسته است...

ميزي و چراغي

كاغذهاي سپيد و مدادهاي تراشيده و از پيش آماده

و بوسه يي

صله ي هر سروده ي نو.

***

و تو اي جاذبه ي لطيف عطش كه دشت خشك را دريا مي كني

حقيقتي فريبنده تر از دروغ

با زيباييت - باكره تر از فريب - كه انديشه ي مرا

از تمامي آفرينش ها باور مي كند!

در كنار تو خود را

من

كودكانه در جامه ي نودوز نوروزي خويش مي يابم

در آن ساليان گم كه زشتند.

چرا كه خطوط اندام تو را به ياد ندارند!

***

خانه يي آرام و

اشتياق پر صداقت تو

تا نخستين خواننده ي هر سرود نو باشي.

خانه يي كه در آن

سعادت

پاداش اعتماد است

و چشمه ها و نسيم

در آن مي رويند.

بامش بوسه و سايه است.

و پنجره اش به كوچه نمي گشايد

و عينك ها و پستي ها را در آن راه نيست.

***

بگذار از ما

نشانه ي زندگي

هم زباله يي باد كه به كوچه مي افكنيم

تا از گزند اهرمنان كتابخوار

- كه مادربزرگان نرينه نماي خويشند-

امانمان باد.

تو را و مرا

بي من و تو

بن بست خلوتي بس!

كه حكايت من و آنان غم نامه ي دردي مكرر است

كه چون با خون خويش پروردم شان

باري چه كنند

گر از نوشيدن خون من شان

گريز نيست؟

تو و اشتياق پر صداقت تو

من و خانه مان

ميزي و چراغي...

آري

در مرگ آورترين لحظه هاي انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي گيرم.

در روياها و

در اميدهايم!

 

+ نوشته شده در  85/04/14ساعت 12:11  توسط نیما  | 

لبانت

    به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جان دار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان در آيد.

 

و گونه هايت

              با دو شيار مورب

كه غرور تو را هدايت مي كنند و

                                     سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

به آن كه به انتظار صبح

                            مسلح بوده باشم.

 

 

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخواست

كه من به زندگي نشستم!

 

 

***

و چشمانت راز آتش است.

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

و گريز از شهر

                 كه با هزار انگشت

                                      به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

***

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد _

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد _

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

***

حضورت بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند

دريايي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه ي گناهان و دروغ

شسته شوم.

 

و سپيده دم با دست هايت بيدار مي شود...

***

با بودنت خونه ام بوی گل یاس می ده

مرسی که این جایی

+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 14:25  توسط نیما  |