امروز می خوام بنویسم!
تو همیشه دوست داشتی آدمایی رو که می شناسی به نوشتن تشویق کنی.
شاید از روی نوشته ها بیشتر آدما رو درک می کردی
شاید نوشته ها رو بیشتر از حرف هایی که می شنیدی باور داشتی
درست نفهمیدم چرا اما خوب دوست داشتی همه برات بنویسن تا این که باهات حرف بزنن.
می خوام بنویسم.
حتما این جا که می رسه بازهم از اون نگاه های یواشکی عاقل اندر ... می کنی و
با لبخندی که هرگز از چهره ات کنده نمی شد می گی : " نیما تو همیشه یه پله عقبی! "
راستش اون وقت ها نمی فهمیدم اون یه پله که من عقبم یا تو از من جلوتری یعنی چی!
اما حالا می فهمم.
یعنی این که تو انتظار چیزی رو می کشی که من نمی فهممش
و وقتی که تو دیگه فراموشش کردی من تازه یادم میاد.
مثه همین جریان نوشتن
حالا که دیگه نوشتن و ننوشتن من برات اهمیتی نداره تازه فهمیدم که باید بنویسم!
می دونی دیشب یاد آخرین دیدارمون افتاده بودم
عجیبه. چقدر ارتفاع این پله زیاده!
گفتی: " تو بهترین دوستم بودی. کاش می تونستی بمونی! "
من فکر کرده بودم یعنی این که تو دلت می خواست دوستم داشته باشی اما یکی نمی گذاشت.
تازه یادم افتاده که حق با توئه!
من نتونستم دوست خوبی برات بمونم.
گاهی آرزو می کنم کاش از عشق هیچی بهت نمی گفتم.
کاش نمی گذاشتم بفهمی.
کاش به همون " دوست خوب " قانع می شدم
اما دیره . خیلی دیره!
دیروز نزدیک ظهر عکس ها رسید. ممنونم.
اولش خوشحال شدم. این عکس ها رو بارها ازت خواسته بودم
اما هرگز نفهمیدم چرا دوست نداشتی منم داشته باشمشون.
حالا خواستی و برام فرستادی.
و من تازه فهمیدم واسه این بوده که نمی خوای هیچ تصویری از روزهای با هم بودنمون داشته باشی.
یعنی داری به قول خودت پاکم می کنی از صفحه ی زندگی ات.
مگه خودت نگفته بودی که منو بخشیدی؟
مگه روز خداحافظی نگفتی: " اون ور دنیا هم که باشی نیمای خودمی. " ؟؟؟؟؟
پس چرا؟؟؟؟
نمی دونی چقدر دلم می خواد صدات رو بشنوم.
دست هات رو هنوز هم توی دست هام حس می کنم
و اشک چشمات که فکر کردی ازم قایم کرده بودی رو هنوز هم می بینم
هنوز مثل همون روز واضح جلوی چشمامی
و هنوز حسرت می خورم که چرا جرات نکردم برای بار آخر بگم که عاشقتم!
...
نامه ات هم رسید.
نوشته بودی: " هر شهری و هر آدمی دو چهره دارد عزیز دلم! "
حق با توست. این جا هم دو چهره دارد. چهره ی اول همان طور که نوشته ای،
همان بود که روز اول می دیدم
و چهره ی دوم، چهره ای که امروز آرام آرام رو می شود.
اما هجران من،
ایران و مردمش چند چهره دارن؟
نمان عزیزترینم. شعار نده.
به هزار و صد دلیل که قبلا بحثش رو کردیم،
تو اون جا می پوسی اینو خودتم هم بارها و بارها اعتراف کردی.
یادت میاد اینو: " این جا مردم مرا نوک می زنند! "
یا اینو : " این جا فقط اندیشه های کوچک فرصت جغجغ کردن دارند. "
و ..........
تو نمی تونی. با خودت جنگ نکن. ایران جای تو نیست
هرچند که من هم مثله تو عاشق ایرانمم و عاشق شهرم.
اما این شهر دو چهره که توش ارزش " آدم " دارم رو واسه زندگی ترجیح می دم.
....
هر جا هستی می خوام بازم نیمای تو باشم.
تو می تونی مثل همیشه هجران من نباشی اما من نه.
باهام تماس بگیر. بگو که پاکم نکردی
بگو که می تونم بازم زنده باشم. بگو.
این ور دنیا هم که اومدم بی همتا بودی.
می دونی این ور دنیا هم که اومدم بی همتایی؟
نمی دونم چرا خدا این قدر تو رو سفارشی آفریده.
بگو دوسم داری.......................................................................................